تبلیغات
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست. - داستان ماهی قرمز کوجولو

داستان ماهی قرمز کوجولو

جمعه 25 بهمن 1387 02:44 ب.ظ

نویسنده : زیبا

دو مرد برای اولین بار به تنگ بلوری رسیدند.

- آه، چه جانور قرمز زیبایی!

- راستی که چه پوست براق خوشرنگی دارد. اما طفلکی در آب افتاده است.

- شاید هم کسی او را در آب انداخته. باید نجاتش دهیم. حیف است این موجود گرانبها دستی دستی تلف شود.

مرد این را گفت و دوستش دست بکار شد. دست پهن مرد ماهی کوچک را دنبال میکرد و ماهی وحشت زده می گریخت.

- نترس کوچولو، ما دوستتیم. تا دقایقی دیگر آزاد می شوی! نترس دیگر نمی گذاریم  کسی تو را به این روز بیندازد.

سرانجام ماهی را در آوردند و روی کوسن نرمی گذاشتند. ماهی دست و پا میزد و جان میداد.

- چه شادمان است. به فکرش هم نمی رسید کسی سر برسد و نجاتش دهد.

- آره! از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد.

مرد خندید. دوستش قهقهه زد.

ماهی آخرین تکانش را خورد و بی جان روی کوسن افتاد.

- نگاه کن! خوابش برد. معلوم است که حسابی خسته شده.

- شنا کردن رمق میگیرد. معلوم نیست طفلکی چه مدت در آب بوده که اینطور افتاده است.

- ولی دیگر تمام شد. روزهای خوشی در انتظار این جاندار خوشگل و براق است.

دوستش سرش را تکان داد و خندید. مرد از ته دل قهقهه زد.

آره..ماهی قرمز کوچولو حالا راحت شده بود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



فروش اینترنتی عطر